ای پسر!
در فصل ریشه کنی روی کدام خاک چکیده ای! مگر خسارتِ تاخت های تازی به کدام مبلغ برآورد می شود!
ای پسر!
تکیه داده ای
با پیشانی خط افتاده
با گلویی پراز.. پراز... پرازچشمانی به گِل نشسته
هی فراخوان می دهی که مهلتی زنده است. خیال می کنی بودنش به نرخ تورم بی ربط است! خیال می کنی که عادت، ترانه نشده است! مگر نمی دانی این روایت ها، فرزند افسانه لقب گرفته اند! مگر فریدون ها نگفتند که انسان برای کشتن انسان تشویق می شود!
به سنگینی هوا به یک مشت گره کرده مپیچ
از قبل دوشت برای زبان های زخمی اجاره شده است
قبل از اینکه بخواهی صحفه را ترک کنی بدون عنوان پاک شده بودی
هِ... این حرف ها برایت کفاف یک عمر نیست
دلدرد هایی که حالا برای تشویق هم شناخته نمی شوند
بیچاره همان ناحیه از مرداد که به مناقصه بودن این ربط ها بی ربط بود.
ای پسر!
زبان بسته، بهتر بودی اگر بازار، نرخ به احساس می داد. و یا بهتر می شدی اگر گزمه ی شب چراغ کُش میدان بودی. اگر خودت نبودی و کری جدید می شدی.
ای پسر!
حالا که تمام شده ای برای بعد ها هم که نه، از اولش
قاصدک اشک مادری باش به کفش هایی فرو رفته در پاهایی پاره
می دانم نمی توانی دست به دامان اتفاقی متداول شوی
اما... برای فردایی که بودا باشی...
جشمانت را از پیچ جاده پس بگیر
مستی ترانه هایت را بازنویسی کن
اعتراف های دیوانگی را به جنون رد کن
برای جابجا کردن پاهایت، پیام تبریک بفرست
برای پایانی که شکست دمت گرم هوار کن
برای او که رفته خدا بفرست و لالایی بخوان
حالا
فقط
برای تو
ای پسر!
روی همین ردپاهای زنده
فقط یک آرزو
فقط یک خداحافظ
حتی بدون دست تکان دادن.
هزار بار مسیح تر بودی و صلیب مسیح شدی
تا لب های ترکمند مانده روی سیگار مانده بودی
که این باوری که اتفاقی بود
و اتفاقی که باورنکردنی در من هجوم شد،
سراشیبی کدام جاده بود!
محکوم لفظ غریبگی های منسجم
تو را به توراها تشبیه کردم
بغض واره های این عبور کیپ تا کیپ مرده
هر شب دست به دامان سنگی ترین خانه ی امید شدند
که کالترین هنوزها در تو میوه شوند
انگار زمانی برای هنوزهای دلدادگی دیر شده ای
ولی هنوز...
سوء تفاهم یک تردید می شوم
دیروز پاهایم را به فردای کوچه رساندم
تا از خاک آسمان، برگردم به ریشه ترین ضمیر یک زمین
ادامه دار آمدم
قبل از اینکه جنایتی کشنده باشم
بریده بریده
کم کم می آورم
خودم را از ته نشین یک احساس
به یک طناب بریده
به یک دوپای بی پایه
امتداد این حرف های باکره تمام
شدنی اگر در کار است، ورپریده تر می نویسم:
موج قاتل چشمان آبی ات
مثل دلواپسی های یک تردید دلنشین
طوفان شن، قافله،ساربان، برد
رفته شدی، خودت رفتی
خسته، شسته، مرده، مردم
خاک شدم، خاکم کردی
مغرور تشدید دار...
شب امتحان املا و کلمات سختی که دارد روی کاغذ هجی می شود که شاید فردا روز بهتری باشد. اصلا چرا باید فردا روز بهتری باشد؟ شاید به فردا نرسیده کارم از این حرف های سبک گذشت و انقدر دهانم پر شد که جز فرو رفتن در زمین چاره ای نماند. نه اصلا منظورم این نبود! شاید انقدر سرب شدی در دهانم که جز با خاک یکی شدن چاره ای نداشتم. شاید... با شاید و اگر و اما که کار درست نمی شود باید دنبال راه چاره بود تا به هر نحوی که شده این حسی را که امشب مثل D.D.T به جانم افتاده، به تو برسانم. آره ... اه داری حوصله ام را سر می بری مثل آدم های احمقی که پشت در می ریزند توی دلم تا عامدانه فکر کنم که اهمیت دارد. با آن نگاه متعجبت وقتی این گونه نشان می دهی که نمی فهمی که دارم با تو حرف می زنم حرصم در می آید به دری که پشت آدم های احمق ایستاده است تا بریزد توی کوچه ای که حالا خالی خالی شده. نمی دانم چرا همش فکر می کنم امروز سه شنبه است.
سه شنبه بود، کسی نبود، کسی نبودم
تو بودی، خودت نبودی، من بوده شدم
خورده شدی، خورده شدم، چه کسی را
عاشق مرد مست...
انگار این عدد سه با زندگی من گره خورده است به هرچه نگاه می کنم از سه جان گرفته است. البته باز هم زیاد اهمیت ندارد چون هرچه فکر می کنم این سه ی بعدی که قرار است مثل آدامس خورده شده ته کفشم بچسبد پیدا نمی کنم کفشی را که سه بار به پاشنه اش بچسبم. حالا فکر می کنم همه چیز تمام شده هیچ اهمیتی ندارد که سه سال بعد کجا ایستاده باشم برای تو که حالا فکر می کنی ایستاده نشده ای تا دوران کنی به ارتفاع سنگی ترین اتفاقی که هیچ وقت سه مرتبه افتادنی نیست. یا شاید هیچ اهمیتی نداشته باشد که سه بار رد شوی و آن وقت ببینی که واقعا از روی کوچه که رد می شدی به فکر خیابانی بودی که سه مرتبه از تو احمق تر به سه نگاه می کند. واقعا دیگر اهمیتی ندارد که عمق این سه را بفهمی یا نه، آخر زورکی نمی شود کسی را سه بار بزرگش کنی به جایی که اصلا نمی رسد به ذهنم که چرا فاجعه انگیز هل داده، ساخته شدم از دره ای که هرچه می روی به پایانش نمی رسی و هر شب باز دوباره می خوانی سه پاره هایی ازتصویر های دردم.
وای انگار سه دقیقه مانده تا فردا شروع شود و من یادم رفت بگویم قبل از اینکه برای آخرین سه تمام شوم راز سومین حرف D.D.T را کشف کن.
Remember the time
Come to pray for diary
See me fall and cry for angel of death
Do you enjoy the lowest height?
Don’t tell yourself lie
Behind the mirror I’m sitting in your picture
Stop this tragedy
Seek a sign of tomorrow in me
Break the mirror for the sake of god
I still breath for you
The last of this breathing is by your hands
این روزها قلمم طغیان کرده و هرچی به ذهنم می رسه روی کاغذ خراب می کنه
کاش این آخرین تراوش ذهنی من باشه:
گیج شده ای
و هی از خودت بالا و پایین می روی
به پایان نرسیده، به تاریکترینت حیف شدی
مگر به عمقت نرسیده، کدام پنجره را مرده تر نکردی؟!
رفته ها را بگردی، به بن بست ترین کوچه ها انگشت می زنی
خودت را که بالا بیاوری تازه آلزایمر دیروز می شوی
اۥق می زنی، ترانه هایی را که هیچ وقت سروده نشد
این پا ها را برمی گردم
خانم اجازه!
من از اول هم نمی خواستم مرده شور شوم
ببخشید که حالا می فهمم پر از گوری.
پشت رفتنت شعر ریختم
تیتر زده شد:
اینجا یک نفر از ناودان تو سر خورده است
کوچه غریبی می کند
تن من که نه اینجا خیلی مرده
رد پاهایی که حالا خیابان را عیار تو می زنند
پنجره های بتونی این بودن، به درخت ها هم خوره نمی دهند
در این تاربینی ها که شکسته هایم را خورده ای
مگر می شود به پدرخوانده ها دل بست!
با این دلدادگی ها که پرت می شود به سمتی که پایین ترم
فقط می شود از اول با چشم سفید زل زد:
من بعد رفتنت شاعر شدم
من از دیوار پر شده ام
دارم ندارم
دارمم را با هیچ پر کرده
ندارمم را با هرچه هست
راستی!
اگر باز شوم، تو در کجای این جای خالی نیستی؟
وقت از نيمه شب گذشته بود. بعد از يك كوچه گردي پنج شش ساعته آرام به سمت خانه روانه شد. هر از چند گاهي صداي زوزه هاي سگ هاي توي خيابان هاي خلوت شهر سكوت حاكم بر فضا را مي شكست. آسمان، بدون مهتاب، تاريكترين زمان خود را تجربه مي كرد. جلو خانه سيگارش را خاموش كرد. در تاريكي به زحمت كليد در خانه را از بين كليد ها پيدا و در را باز كرد. سنگين وارد خانه شد. نيم نگاهي به ديوارها انداخت و با خودش گفت: لعنتي چته؟ چرا آدم نمي شي؟
بي توجه به فضاي تاريك خانه خودش را به آشپزخانه رساند. در يخچال را باز كرد. بجز پنير كهنه چيز ديگري نبود. در يخچال را بست. پنجاه ساعت بود كه نه خوابيده بود و نه غذا خورده بود. احساس ضعف شديدي داشت. زير كتري را روشن و چايي دم كرد. سفره را توي هال پهن كرد. نان هاي داخل سفره كپك زده بودند. دوباره سر يخچال رفت. پنير را برداشت و خودش را به سفره رساند. قسمت هاي سالم نان را جدا و يك لقمه آماده كرد. با بي ميلي در دهانش گذاشت. لقمه را پايين نداده تمام محتويات دهانش را همراه با اسيد معده توي سفره بالا آورد. دنبال كيسه ي داروهايش مشغول گشتن شد. دارو ها را پيدا كرد و شش عدد قرص مختلف خورد. چراغ را روشن كرد و دوباره سر سفره نشست. چشمانش را به سفره و محتويات لجن گونه ي آن دوخت و فضاي اتاق را با فحش هاي مكرر پر كرد. پاكت سيگارش را از جيبش در آورد و يك نخ سيگار روشن كرد. با اولين پك دگرگون شد. انگار كسي گلويش را مي فشرد. سرفه هاي شديد امانش را بريده بود. به دستانش نگاه كرد، مايعي زرد رنگ همراه با لكه هاي قرمز دستانش را پوشانده بود. داشت خون بالا مي آورد. به سختي بلند شد و خودش را به دستشويي رساند. سرفه هايش و جريان خون شديد تر شده بود. ديگر هيچ چيز برايش مهم نبود. فرياد زد: زندگي آستو رو كن.
استفراغ خونش كه بند آمد دهانش را با پيراهنش تميز كرد و به جاي قبلي برگشت. نگاهي به پاكت سيگارش انداخت و گفت: 12 پاكت در 50 ساعت! و ناخودآگاه خنده اش گرفت. دوباره يك نخ سيگار روشن كرد و كنار لبش گذاشت سيگارش كه تمام شد فيلتر قرمز شده را روي ساق پايش خاموش كرد. از فرط خستگي همان جا دراز كشيد. بغض گلويش را گرفته بود. گونه هاي خيسش از دردي عميق حكايت داشت. ناخود آگاه با صدايي محزون و خش دار شروع به خواندن يك ترانه كرد: تنها بودن يه كابوسه شومه...
چند لحظه بعد همان جا روياي مراسم تدفينش را مي ديد.
وقتي مي نويسي قلمت را صاف بگير. اجازه نده قلم در دستت بلرزد.
يك نفر دارد گريه مي كند
بلند مي شوم، هيچ كس نيست.
يك نفر فرياد مي زند: سوار اتوبوس ابديت شو
بلند مي شوم، هيچ كس نيست، مي خوابم
يك نفر دارد گريه مي كند.
اين بار بي توجه به صداي گريه قلم به دست مي گيرم و مي نويسم: گاهي وقت ها ساده ترين نوشته ها بهترين ها هستند و گاهي وقت ها مشكل ترينشان كمترين. نمي دانم نفرت را چگونه بايد به تصوير بكشم! فقط مي دانم مي خواهم آنقدر اين نوشته نفرت انگيز شود كه خودم از خواندن دوباره آن وحشت كنم.
يك نفر دارد گريه مي كند.
سوار اتوبوس مي شوم، اتوبوس تكرار مي شود.
مادرم صدايم مي زند، بلند مي شوم، هيچ كس نيست، مي خوابم.
يك نفر دارد گريه مي كند.
اگر بخواهم اين نوشته نفرت انگيز شود بايد از كلاغ و سگ و خون و خون خواري بنويسم. بايد از زمستان بگويم اما بهار هم به همان اندازه نفرت انگيز است. تولد يعني آغاز سرنوشت شوم توهم بودن در كنار واژه ي ما.
يك نفر دارد گريه مي كند.
مي خواهم از بدبيني هاي اين هواي آلوده بگويم. مي خواهم اين سفيد بي پايان را در خيال اين راز، پست ترين رنگ جلوه دهم. كفن، تارعنكبوت، برگ اول و آخر هر كتاب و بيشتر ديوارهاي اين زندان سفيد هستند.
يك نفر دارد گريه مي كند.
ايستگاه آخر است، اتوبوس به تكرار مي گريد. خط هاي بريده ي سفيد اين جاده مي گريند. ته سيگار هاي مرده همه سفيد هستند.
يك نفر دارد گريه مي كند.
روي «ديوار ها مي گريند» خط مي كشم. اصلا مناسب اين قسمت متن نيست يعني براي اين قسمت نفرت انگيز است. اشتباه نوشتن نفرت انگيز است اصلا حرف زدن نفرت انگيز است. هركاري كه اين مردمك ها مي طلبند نفرت انگيز است. پس ساكت باش و در آرزوي كفن سياه بمير. اينجا را قبلا خواب ديده ام. با جوهر سياه اين خودكار هر چه آدم مي كشم سياه مي شود. راستي! اين عدالت، اعتماد، صداقت و اين واژه هاي قشنگ را با چه رنگي مي نويسند؟ اين توهم قبيله ي من هم مي گريد.
يك نفر دارد گريه مي كند.
بيدار مي شوم. نه اتوبوس هست، نه جاده، نه مادر، نه قبيله و نه هيچ كس ديگر.
در فضاي تاريك اين اتاق فقط يك نفر است.
يك نفر دارد گريه مي كند.
من یک احمق بالقوه هستم که فعلیتش را صرف می کنم. می دانی! می خواهم از این ارتفاعی که خودم را برده ام چنان روی زمین خراب شوم که مغزم فرش سیاه زیر پایم شود، تا دیگر زیر این راست شده ها خودم را نفروشم. این سنگ فرش ها که سیاه شوند در هر گوشه ی این کوچه ی متناهی روسبی گری هایم ناشناس می شود.
این کوچه که تمام شد، اما یکی نیست که مرا به دفتر افراد گمشده تحویل دهد. سنگریزه هایی که از من کنده شد در ارگاسم ترین حالت این کوچه خورده شد تا این قفس نامردترین حالت خودم باشد، تا زیر نگاه های این خاکستری های بی حیا یک فراری حامله باشم.
دقیق که می شوم این گوشه دراز کشیده ام و تمام اتاق را با ناله های تنها آشنا پر کرده ام. با اینکه از درون می سوزد باز هم بی وقفه و خودخواهانه کام می گیرم و لکه دارش می کنم. از این تجاوز های بی وقفه که نه، برای بودن من می سوزد تا مردنم را سیاه قلم کند. سپیدیش را که با ولع تمام خوردم با جسارت آخرین کام را گرفتم و در حالی که شکستنش را می سرودم، وحشیانه دست به یک دزدی بی ادبی آشکار زدم:
سیگارم را مگیر از من که با آن عالمی دارم.
دو ساعت است که به مداد روی میز زل زده ام. چه قدر تهی شده ام! سلام،سلام، سلام... و همین طور به خودم سلام می دهم. آخر هم به این نتیجه می رسم که دیگر نوک این مداد را حرام نکنم. اصلا برای خودم می نویسم و مثل گذشته می سوزانم. چه فرقی میکند که این اراجیف را کسی بخواند یا نخواند؟ به کجای این زندگی بر می خورد؟ احمقانه است اگر بخواهم ارزشی برایشان قائل شوم. ارزش؟ کدام ارزش؟ و نا خودآگاه خنده ام گرفت. شروع می کنم به بی هدف حرف زدن:
یا یک نفس ای پادشه خوبان، بمیر و بتمرگ سر جایت یا گمشو سوار کامیون شو که رادیو روی گاز کباب شد دل من. وامانده ی قافل از صدای نی گله مکن چند کیلومتر دیگر پارو بزن به جای پای کرگدن و آن وقت خدا را ز سوز آهی بیار مهمانی گاو مش حسن.
دوباره می خندم. انگار دیوانه شده ام شاید هم تازه عقلم سر جایش برگشته. اما هر چه بر من گذشته یا از من گذشته یا گذشته ی من است ، ارمغانش تهی شدن بود. آنکه نوشت شکست و آنکه در خودش شکست و ننوشت آسوده خاطر به هدف زندگی (در خود و بی دیگری مردن) رسید.
دوست دارم آخرینه ام را اینگونه به پایان برسانم:
نویسنده دچار مرگ مغزی شد، با اطلاع قبلی عزاداری ممنوع.
با تبریک سال نو امسالو با دو مطلب آغاز می کنم:
.............................................................................................................
1-
و زمانی که با پشت ورم کرده از درد خنجرقلم به فکرم دادم ، تصمیم گرفتم که دیگر پارس نکنم ، حتی اگر شاعرترین موجود روی زمین شوم. تا زمانی که کسی صادقانه خون نمی دهد چرا خون کثیف خود را به دیالیز شهامت و استقامت و انسانیت دروغین کثیف تر کنم؟ احمق نخند وقتی فریادم زجه های شبانه ی کودکی آفریقایی را در خود حل می کند و تو... حالا در فکر بد مستی آخر شبی؟
وقتی این دشت شقایق به دست شهردارها آسفالت شد ، دیگران را به هم کیشی شهردار دانستی و چه احمقانه بر خودفریبی خود بالیدی که تو خود خاموش شدی و بر این کار استوار.
ای سکوت پلید تنهایی
ای چراغ مرده ی انسانی
به کجا خواهی رفت وقتی فرزندانت به گرسنگی قلاده بر گردن این سگ مردمان خواهند شد.
می دانم باز هم می خندی کاش می دانستی شرافت انسانی را با پنبه سر می برند. کاش می دانستی سرم را با پنبه بریدی.
و حالا من به تو می خندم
بد بخت من همان سگ ولگردم که تا فردا هزاران پای چوبی می خورم. هزار شهردار را به دار شهر می آویزم.
وحالا به خودم می خندم
در خلوت تنهایی خود من همان سگ ولگردم که در کوچه ها زیر هجمه ی سنگین سنگ های گستاخانه ی ساکنان این محل مرده ام قبل از اینکه توله ای بیاورم.
من دیروزها در پی هم مردم. اگر مردم پس من کی ام؟ فقط خیال زنده بودن چرا که تنها زیستن و فقط با درد دیگری زیستن انگاره ای از مردن است.
در وصیت نامه ام اینگونه بنویس:
از تمامیتان یک خواهش دارم: هر وقت پا بر مزارم گذاشتید ، یادتان نرود ، خنجری دیگر.
................................................................................................................
2-
دندانمان که گرد شد ، فکر گردهمایی ساختیم
به حماقت گردون را به گرداب گرداندیم.
وای... این قطعه چه قدر به گرد بودن خود مغرور است!
به دماغم نخند
به این زنا زاده ی فشارهای منم بر قفسم
و هی بزرگ می شود تا پس بیافتد
به مغزی که به کف پایم رسیده و لعنتی هنوز می اندیشد تا جدا شود
به قلبی که اسکیزوفرنی گرفت و برای هیچ کس می تپد
به من بخند که وامانده با من نمی خوابد و هر شب ولگرد کوچه ی دیگری است
به منی که از روزنه ی تو ، برای همیشه.
..................................................................................................
تقدیم به: مسعود.ق ، محمد.و و مهدی.م به یاد سمفونی حسنک کجایی
از این لینک دانلود کنید: music حسنک کجایی
..................................................................................................
تقدیم به سفیر: humanity-music
عبور زمان از پیکره ی آدمی آنچنان سرد بود که دل ها دچار مرض یخ زدگی شدند. بیتا جان به آدم های توی خیابان نگاه کن، شبیه ربات هایی... نه، مترسک های بی روحی هستند که زندگی برایشان عادت هیچ احساسی را به ارمغان ندارد. دخترم نکنه تو هم خاکستری بشی و رنگ نیستی به خودت بگیری! هرگز اجازه نده زنجیر خودخواهی و ثبات تکراری نیاز، تو را حلق آویز کند. به مردم و عابرین هم شکل توی خیابان نگاه کن، یک نفر پیدا نمی شود که از کنار دیگری رد شود و سلامی یا لبخندی ساده تحویلش دهد. چهره هاشان محزون و پر درد است اما آنقدر به مردگی عشق ورزیده اند که زندگی بی درد برایشان یک درد ناباور است. انگار گم شده اند، در خودشان اما بی خودشان. آنچنان که فراموش کرده اند که آنچه به زندگی معنا می دهد حس بی منتهای دوست داشتن است. تو از مادرت چیزی یادت نیست، ما آمدیم تا لیلی و مجنون دیگری باشیم اما نمی دانم چرا سگ و گربه شدیم! آخر سر من ماندم و عکس هایی که دچار پارگی شده بودند و یک نفر از میان آنها دزدیده شده بود. دخترم همیشه کودک باش. حسرت و آرزوی بزرگ شدن را در فراموشی چال کن.
ببین ببین... بچه ها اومدن بازی کنن. می خوای بری بازی کنی؟ فقط از خیابون که خواستی رد بشی به حسن آقا بگو از خیابون ردت کنه. سلام حسن آقا. بیتای من داره میاد پایین می خواد بره اون طرف خیابون، مواظبش باش.
از روی صندلی بلند شد و خودش را روی تخت ولو کرد. آلبوم عکس هایش را ورق می زد و در برخورد با عکس های پاره شده، تجسمی دگرگون داشت. زمان زیادی تمام نشده بود که صدای گریه ی بیتا متحولش کرد. چی شده دخترم؟! خوردی زمین! اشکال نداره، بازی می کردی دیگه. پات زخم شده! الان پانسمانش می کنم. بیتا را روی صندلی نشاند و زیر پایش نشست. بوسه ای بر پای بیتا زد و شروع به تمیز کردن زخم کرد.
در اتاق باز شد، زنی با لباس یک دست سفید وارد شد.
- علی آقا کسی تو اتاقه؟ کی رو صندلی نشسته؟
با حالی خراب جواب داد: بیتا، خورده زمین پاش زخم شده
- علی آقا نوبت قرص بعد از ظهرت رسیده
- نمی شه بدم به بیتا حالش خوب بشه؟
- نه باید خودت بخوری، من بیتارو با خودم می برم، حالش که خوب شد میارمش
علی قرص ها را خورد. زن رفت. و پس از چند دقیقه علی مثل یک مرده در نیستی خیالش، روی تخت یکی از اتاق های تیمارستان ویران شد.

